تبليغاتX
ایا هدف هنر تغییر زندگی نیست؟!
...چهارشنبه 8 آذر1385 9:5 بعد از ظهر
...

دیگر نه صدای سکوت شب را می شنوم

و

نه فریاد بامداد را

دیگر نه اوای خنده ی باران را می شنوم

و

نه صدای غرش باد را

دیگر نه تو هستی

ونه عروسک کوچک رویاهایم

دیگر نه من هستم

ونه گهواره ی کودکیم

دیگر هیچ به جای نمانده است

جز تکه ای استخوان در اغوش خاک

و

درخت سیبی که خون من در ان جاری است

و غریبه مردی

که به قانون جاذبه ی زمین می اندیشد....

 

 

نوشته شده توسط فریال حلاج ارانی لینک ثابت
هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سايه)جمعه 20 مرداد1385 1:27 قبل از ظهر

 پرنده مي داند


خيال دلكش پرواز در طراوت ابر
 به خواب مي ماند
 پرنده در قفس خويش
 خواب مي بيند
پرنده در قفس خويش
به رنگ و روغن تصوير باغ مي نگرد
پرنده مي داند
 كه باد بي نفس است
و باغ تصويري ست
 پرنده در قفس خويش
خواب مي بيند



نوشته شده توسط فریال حلاج ارانی لینک ثابت
فریدون مشیریچهارشنبه 28 تیر1385 11:24 بعد از ظهر
از اوج


باران قصيده واري
غمناك
آغاز كرده بود
مي خواند و باز مي خواند
بغض هزار ساله دردش را
انگار ميگشود
اندوه زاست زاري خاموش
 ناگفتني است
اين همه غم ؟
ناشنيدني است
پرسيدم اين نواي حزين در عزاي كيست
گفتند اگر تو نيز
از اوج بنگري
خواهي هزار بار ازو تلخ تر گريست 
 

نوشته شده توسط فریال حلاج ارانی لینک ثابت
فروغ فرخزادجمعه 16 تیر1385 10:53 بعد از ظهر
بعدها
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
مي خزند آرام روي دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد مي آرم كه در دستان من
روزگاري شعله ميزد خون شعر
خاك ميخواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور غمناكم نهند
بعد من ناگه به يكسو مي روند
پرده هاي تيره دنياي من چشمهاي ناشناسي مي خزند
روي كاغذها و دفترهاي من
در اتاق كوچكم پا مي نهد
بعد من با ياد من بيگانه اي
در بر آينه مي ماند به جاي
تار مويي نقش دستي شانه اي
مي رهم از خويش و ميمانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران مي شود
روح من چون بادبان قايقي
در افقها دور و پنهان ميشود
مي شتابند از پي هم بي شكيب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه اي
خيره ميماند به چشم راهها
ليك ديگر پيكر سرد مرا
مي فشارد خاك دامنگير خاك
بي تو دور از ضربه هاي قلب تو
قلب من ميپوسد آنجا زير خاك
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم ميشويند از رخسار سنگ
گور من گمنام مي ماند به راه
فارغ از افسانه هاي نام و ننگ

نوشته شده توسط فریال حلاج ارانی لینک ثابت
احمدشاملودوشنبه 5 تیر1385 8:22 قبل از ظهر
شبانه اخر
زيبا ترين تماشاست                                            
وقتي
شبانه
بادها
از شش جهت به سوي تو مي آيند،
و از شكوهمندي ياس انگيزش
پرواز ِشامگاهي ِدرناها را
پنداري
يكسر به سوي ماه است.
***
زنگار خورده باشد بي حاصل
هر چند
از دير باز
آن چنگ تيز پاسخ ِ احساس
در قعر جان ِ تو، ـ
پرواز شامگاهي درناها
و باز گشت بادها
در گور خاطر تو
غباري
از سنگي مي روبد،
چيزنهفته ئي ت مي آموزد:
چيزي كه اي بسا مي دانسته ئي،
چيزي كه
 بي گمان
به زمانهاي دور دست
مي دانسته ئي

نوشته شده توسط فریال حلاج ارانی لینک ثابت