...چهارشنبه 8 آذر1385 9:5 بعد از ظهر
...
دیگر نه صدای سکوت شب را می شنوم
و
نه فریاد بامداد را
دیگر نه اوای خنده ی باران را می شنوم
و
نه صدای غرش باد را
دیگر نه تو هستی
ونه عروسک کوچک رویاهایم
دیگر نه من هستم
ونه گهواره ی کودکیم
دیگر هیچ به جای نمانده است
جز تکه ای استخوان در اغوش خاک
و
درخت سیبی که خون من در ان جاری است
و غریبه مردی
که به قانون جاذبه ی زمین می اندیشد....
لینک ثابت
