دیگر نه صدای سکوت شب را می شنوم
و
نه فریاد بامداد را
دیگر نه اوای خنده ی باران را می شنوم
و
نه صدای غرش باد را
دیگر نه تو هستی
ونه عروسک کوچک رویاهایم
دیگر نه من هستم
ونه گهواره ی کودکیم
دیگر هیچ به جای نمانده است
جز تکه ای استخوان در اغوش خاک
و
درخت سیبی که خون من در ان جاری است
و غریبه مردی
که به قانون جاذبه ی زمین می اندیشد....
پس از آنکه داداگری (دادائیسم) با وضع بسیار بدی از میان رفت گرداندگان آن در سال 1921 به دور آندره برتون که خود نیز زمانی از دادائیستها بود گرد آمدند و طرح مکتب جدیدی را ریختند. جست وجوی دقیق و علمی واقعیت برتر جایگزین فضاحت و عصیان بی رویهٔ موجود در دادائیسم شد و مکتب فراواقعگرایی به طور رسمی در سال 1922 تشکیل شد.
ظهور سوررئالیسم زمانی بود که نظریههای فروید روانشناس اتریشی درباره ضمیر ناخودآگاه و رویا و واپسزدگی، افکار جویاگر را به خود مشغول داشته بود. آندره برتون و لویی آراگون که هر دو پزشک امراض روانی بودند از تحقیقهای فروید الهام گرفتند و پایه مکتب جدید خود را بر فعالیت ضمیر ناخودٱگاه بنا نهادند.
این جنبش در عمل با انتشار مجلهٔ انقلاب فراواقعگرا توسط برتون آغاز شد.
ـ سوررئالیسم مشکل پر توقعی است که فقط عضویت دربست و پیروی کامل را میپذیرد»
این مسلک در حوزههای مختلف فلسفی رویکردهای زیر را اختیار کردهاست :
- فلسفه علمی که همان رویکرد فروید به روانکاوی است.
- فلسفه اخلاقی که با هرگونه قرارداد مخالف است.
- فلسفه اجتماعی که میخواهد با ایجاد انقلاب سوررئالیستی بشریت را آزاد کند.
شعر در سوررئالیسم مرتبهٔ ویژهای دارد و پیروان این مکتب کوشیدهاند که جهان بینی خود را از طریق شعر تبیین و تشریح کنند و انقلاب خود را بدین وسیله جامه عمل بپوشانند. درواقع شعر را، رکن اساس زندگی میدانند زیرا عقیده دارند که شعر باید و میتواند مشکل زندگی را حل کند.
اما باید توجه داشت که هدف سوررئالیسم از مرز ادبیات و هنر فراتر است زیرا میخواهد آدمی را از قید تمدن سودجوی کنونی نجات بخشد. و روشهای کهن را دور بریزد و بر هوش و خرد پشتپا بزند و در طلب نیروهای پنهان و دستنخورده وجود آدمی برمیآید تا امواج سیلآسای درونی، آدمی را به سوی افقهای روشن و گشاده رهبری کند.
ديگر چه فايده
چيزي به ياد نمي آورم
نه از دندان هاي شيري خاك شده
پاي درخت سيب و
نه از مشق هاي دو خط در ميان عيد و
نه از شكاف هاي جمجمه ام
صفحه ي سيزده از فصل چهارم تقويم كدام سال سياه بود ؟
نمي دانم
فقط بعد ها شنيده ام
كه يك نفر آمده با دست هاي پر از گچ
و روي تخته سياه خيابان
كروكي اقبال مرا كشيده و رفته است
و بعد ها از عابرين سوال كرده
من آن روز
با شاخه گلي شكسته ، گوشه ي لبهام
سراغ تو را با لهجه ي كدام پرنده گرفتم
ديگر چه فايده
كه خيره بمانم به سپيدي اين سقف ؟
من كه چيزي به ياد ندارم
جز اينكه به احتمال قوي
ديري است با له شدن الفت گرفته ام
و ديگر كسي صداي كشيده اي كه حتي شبيه نام تو باشد
از ميان لب هاي من نشنيده ست......................................................................................
نام سترگ و عظیم اگوست رودن هنرمند پرشوقوخلاق همواره بر فراز اسمان مجسمه سازی سده ی نوزدهم اروپا خودنمایی می کند.نخستین سرویس مفرغی او (مرد بینی شکسته)به خاطر زمخت ناتراشیده وبه ظاهر ناقص ماندنش از سوی (سالن)رد شد.رودن در سراسر عمر طولانی اش با وجود تاثیر زیادی که از دوناتلو مجسمه ساز فرانسوی عصر گوتیک و میکل انژ پذیرفته بود اثار شاخص خود را با ویژگی های بیانی و سبک شخصی خاص خود افرید.همراهی فکری و نظری او با امپرسیونیست ها در مخالفت اشکارش چه با اکادمی و چه با قوانین و ساختار های تصنعی و از پیش تعیین شده(برای ساخت و خلق اثار هنری)و همچنین رویکرد واقع گرایانه او به موضوعات خطوط اصلی فکری وی را تنظیم می کند.اثر او با نام (عصر مفرغ)چنان زنده به نظر می امد و چنان از میثاق های اکادمیک دور بود که رودن به قالب گیری از مدل های زنده متهم شد.با وجود تاکید و اهمیت ماهیت دوگانه نور به عنوان یکی از عناصر اولیه ی هنری کیفیت های بیانی اثار وی متمایز از اثار امپرسیونیستی است.

رودن با وجود این که در سال های اول نام و شهرتی نداشت و با مشکلات مالی دیت به گریبان بود شماری از اثار مهم خود همچون (یحیی معمدان) (ازاد مردان شهر کاله) (متفکر)و (بالزاک)را افرید.(دروازههای دوزخ)که مجموعه ای بزرگ و دربرگیرنده ی تعداد زیادی مجسمه بود در زمان کهنسالی او به عنوان شاهکاری جهانی شناخته شد.وی از سوی خانواده های سلطنتی دربارهای مختلف اروپا سفارش های گوناگونی دریافت کرد و در سال ۱۹۰۳ به عنوان رئیس جامعه ی بین المللی مجسمه سازان و حکاکان نیز انتخاب شد.
The Gates of Hell, Musée Rodin
بيابان را، سراسر، مه فرا گرفته است
چراغ قريه پنهان است
موجي گرم در خون بيابان است
بيابان، خسته
لب بسته
نفس بشكسته
در هذيان گرم عرق مي ريزدش آهسته
از هر بند
***
بيابان را سراسر مه گرفته است مي گويد به خود عابر
سگان قريه خاموشند
در شولاي مه پنهان، به خانه مي رسم گل كو نمي داند مرا ناگاه
در درگاه مي بيند به چشمش قطره
اشكي بر لبش لبخند، خواهد گفت:
بيابان را سراسر مه گرفته است... با خود فكر مي كردم كه مه، گر
همچنان تا صبح مي پائيد مردان جسور از
خفيه گاه خود به ديدار عزيزان باز مي گشتند
***
بيابان را
سراسر
مه گرفته است
چراغ قريه پنهانست، موجي گرم در خون بيابان است
بيابان، خسته لب بسته نفس بشكسته در هذيان گرم مه عرق مي ريزدش
آهسته از هر بند...

تمایل به تقلید و الگوبرداری از سبک های قدیمی و کهن هنری که در برخی از دوره های تاریخی به وجود امده است.
اثار هواخواهان هنرپیش از رافائل نمونه ای از کهن گرایی است.
مکتب انتورپ
سبک نقاشی ایتالیایی-فلاماندی که در اواخر قرن پانزدهم توسط ماسیس بنیان نهاده شد.
این سبک در قرن هفدهم باروبنس و پیروان او به اوج خود رسید.
نمایش زرادخانه
نمایشگاهی است از هنرمندان پیشرو امریکایی و اروپایی که در سال ۱۹۱۳ در اسلحه خانه هنگ ۶۹نیویورک برگزار شد و اولین نمایشگاه جامع از اثار نواوران قرن ۲۰ امریکا بوده است.این نمایشگاه را اعضای اصلی گروه هشت و مکتب اشکن و هنرمندان طرفدار انان ترتیب داده بودند.
اثار نو و مترقی این نمایشگاه مخصوصا تابلوی( برهنه در حال پایین امدن از پلکان) مارسل دوشان(موزه هنر فیلادلفیا) با تمسخر عموم مواجه شد و فروش ناموفقی داشت اما در تهایت تاثیر یش بینی نشده ای بر نقاشی و پیکرسازی امریکا داشت.
هنر خام
اصطلاحی فرانسوی که دوبوفه نقاش فرانسوی برای توصیف اثار خود ساخته است.

باز در چهره خاموش خيال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستي سوزت
باز من ماندم و يك مشت هوس
باز من ماندم و يك مشت اميد
ياد آن پرتو سوزنده عشق
كه ز چشمت به دل من تابيد
باز در خلوت من دست خيال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستي ريخت
در نگاهت عطش طوفان بود
ياد آن شب كه ترا ديدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من ديد در آن چشم سياه
نگهي تشنه و ديوانه عشق
ياد آن بوسه كه هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
ياد آن خنده بيرنگ و خموش
كه سراپاي وجودم را سوخت
رفتي و در دل من ماند به جاي
عشقي آلوده به نوميدي و درد
نگهي گمشده در پرده اشك
حسرتي يخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسويم آيي
ديگر از كف ندهم آسانت
ترسم اين شعله سوزنده عشق
آخر آتش فكند بر جانت

پرنده مي داند
خيال دلكش پرواز در طراوت ابر
به خواب مي ماند
پرنده در قفس خويش
خواب مي بيند
پرنده در قفس خويش
به رنگ و روغن تصوير باغ مي نگرد
پرنده مي داند
كه باد بي نفس است
و باغ تصويري ست
پرنده در قفس خويش
خواب مي بيند

لینک ثابت







